در حال وب گردی بودم که این مطلب حیدر رضایی که این روزها صاحب فرزندی شده (مبارک باشد، چشم پدر و مادرش روشن، ان شاء الله در لباس عروسی) به چشمم خورد. چقدر لذت می برم از این مردان که افتخار مردان و مردانگی هستند. مردانی که بر سرهایشان "توان" دارند. به توان چند؟ هر چه دل تان می خواهد بگذارید مردی ضرب در ۱۰ به توان مثبت ۱۲!! این روزها که مردها کرکره مردانگی را پایین کشیده اند و هر روز جذر ریشه بعدیشان را می گیرند و از این کار هم هیچ ابایی ندارند، باید به این مردان قهرمان نازید و افتخار کرد. چه شادمانم از اینکه هم جنسانی چنین دارم.
این مطلب سبب شد تا ماجرایی که شاهد بودم را اینجا بنویسم. شاید ۱۰ سال پیش بیشتر بود که زنی از آشنایان به خانه ما آمد و همچنان که اشک می ریخت موضوعی را برای مادرم تعریف می کرد. مادر چشمان اش گرد شده بود، کم کم خواهرهایم نیز اضافه شدند و...
شب مادرم سر سفره شام موضوع را خطاب به سلیمانی (مادرم مرحوم پدرم را سلیمانی خطاب می کرد) تعریف کرد، که یعنی نگاه کن چه مردانی پیدا می شوند، شاید هم منظورش ان بود که شما هم یاد بگیر آقا!
اما ماجرا از این قرار بود که مریم خانم و آقا علی (اسامی اصلی است و از اوردن نام فامیل معذورم) همسرش، از داشتن نعمت فرزند محروم بودند. اینطور که حتی من در ان سالها شنیده بودم اشکال از اقا علی بود و مریم خانم مدام از این موضوع بادی به غبغب داشت که یعنی من همسرم را تحمل می کنم!
آن زمان که خاله مریم ماجرا را برای مادرم تعریف می کرد،۱۲-۱۳ سالی از زندگی مشترکش با عمو علی (ما به ان ها می گفتیم خاله و عمو، از بس با بچه ها خوب و مهربان بودند.همیشه پفکی یا چیبسی از ان پلاستیک درازهایش داشتند.) می گذشت. دو سالی پس از ازدواج متوجه می شوند که هرچه فشار می اورند! بچه دار نمی شوند. مراجعه می کنند به پزشک و پزشک برای آن ها آزمایش می نویسد. پس از اعلام نتیجه آزمایش عمو علی به همسرش می گوید که مشکلی دارد و نمی تواند هرگز خاله مریم را مادر کند.(انطور که مادرم سال ها بعد گفت اوایل مشکلی نداشتند اما بعد یواش یواش سرکوفتهای مریم به علی آغاز شد. مادرم می گفت هر اتفاقی می افتد حتی اگر هوا خراب می شد، مریم خانم ماجرا را به شوهر بدرد نخورش! ربط می داد.)
مادرم رو به پدرم ادامه داد که از چندی پیش همانطور که می دانی اختلافات بین این زن و شوهر بالا گرفته و مریم در صدد گرفتن طلاق، به همین دلیل به دنبال برگه های ازمایش می گشت و هرچه از شوهرش برگه ها را می خواست او طفره می رفته. گاهی می گفته گم شدند گاهی می گفته نمی دانم کجاست؛ ریخته ایم دور و... مریم از علی می خواهد که بروند و دوباره ازمایش بدهند باز هم اقا علی حاضر نمی شود و اینقدر دعوا شدت می گیرد که مریم به اقا علی حمله می کند و...سپس علی اقا به نشانه قهر خانه را ترک می کند، چون به قول خاله مریم او بدبختش کرده بود و بزرگترین و مهم ترین حس یک زن را از او گرفته بود. (مادرم بعدها در این باره به من گفت که در این ماجرا کل همسایه ها و کل اشنایان حق را به مریم خانم می دادند و می خواستند بالاخره اقا علی را راضی کنند که مریم خانم را طلاق بدهد. چون مریم خانم واقعا غیرقابل تحمل شده بود.)
مادرم رو به پدرم ادامه داد علی اقا که از خانه می رود، مریم خانم شروع می کند به جستجوی اسناد تا پس از چندین روز برگه های ازمایش را پیدا می کند. (برگه های ازمایش برای گرفتن طلاق و دادن حق به زن حیاتی است.) خودش که چیزی از ان ها نمی فهمد، ان ها را می برد پیش دکتر متخصص زنان و زایمان (فکر کنم برد پیش خانم دکتر امامی که همسایه مان بود.) تا برای او توضیحاتی تخصصی برای شروع دعوی طلاق بنویسد.
خانم دکتر بیش از ده بار از وی سئوال می کند که می دانی در این برگه ها چه چیز توضیح داده شده، مریم می گوید نه! از او می پرسد وقتی جواب آزمایش را گرفتید آیا باهم به متخصص مراجعه کردید؟ مریم می گوید نه، آنقدر استرس داشتم که نرفتم، بهتر دیدم که آقا علی خودش تنها برود. خانم دکتر مدام از او می پرسد همسرت به تو در این باره چه گفته؟ (چون به مجردی که خاله مریم وارد مطب می شود قصد طلاق به استناد درخواستش مبنی بر نوشتن نسخه تاییدیه که وی سالم است و شوهرش معیوب عنوان می کند.) خانم دکتر به او می گوید برو و با شوهرت یکبار دیگر بیا. که مریم ماجرا را می گوید که چه شده و شوهرش همینک نیست!
مادرم رو به پدر ادامه داد؛ آنطور که مریم تعریف می کند، دکتر به او می گوید می خواهم چیزی به تو بگویم امیدوارم توان تحمل ان را داشته باشی، و مریم می گوید بفرمایید! دکتر هم رک به او می گوید باید هر دو دوباره ازمایش دهید، اگر این برگه های ازمایش درست باشند مشکل از شماست و نه شوهرتان! مریم غش می کند، بالاخره بعد از درمان سرپایی از مطب به خانه می آید. آقا علی را خانه مادر و پدر عمو علی پیدا می کند و تلفنی به او می گوید باید باهم حرف بزنیم. علی اقا که می اید، مریم به او می گوید در این برگه های ازمایش اشتباهی رخ داده! و دوباره باید ازمایش بدهیم. او اضافه می کند از قرار معلوم مشکلی وجود دارد و از تو می خواهم مثل یک مرد قبول کنی که دوباره ازمایش بدهیم! علی آقا که دیگر رازش بعد از ۱۰ سال لو رفته شروع می کند به گریه کردن و فاش ساختن این سر، که خیر! برگه های ازمایش صحیح است و من چون نمی خواستم تو رنجیده خاطر شوی و خودت را در این خانه سربار احساس کنی یا خانواده و فامیل بر عیب تو خرده بگیرند این موضوع را از تو پنهان کردم!!(خوانندگان توجه کنند نزدیک ۱۰ سال!! ۱۰ سال این مرد سرکوفت می شنیده و هیچ نمی گفته!! خدایا چه دادی به ان مرد؟ من هم می خواهم.)
مریم هم می زند زیر گریه و می رود لباس هایش را جمع کند که به قهر برود!(عجیبه ها، تقصیر ما باشه زنها قهر می کنند، تقصیر زنها هم باشه باز انها قهر می کنند.) علی اقا سعی می کند نگهش دارد که نمی شود و بالاخره ماجرا ختم به خیر می شود و آقا علی بعد از یک هفته مریم را به خانه بر می گرداند!!
پدرم مثل همیشه با یک نیم لبخد پس از صرف غذا خدا ا شکر کرد و رفت تا رادیو بی بی سی گوش دهد.
جالب اینکه در همان یک هفته هم این راز را اقا علی به کسی نمی گوید ولی خود مریم به همه می گوید، شروع می کند به نماز خواندن و طلب بخشش از خداوند که این دیگر چه امتحانی بود. اما مگر اقا علی کم می اورد بعد از ان ماجرا هم ناراحتی های زندگی را بر عیب خودش! می گذاشت. عجیب بود که انکار می کرد جلوی همه. مدتی بعد از ما فاصله مکانی زیادی گرفتند تا یادم می اید یک بچه را به سرپرستی قبول کردند و سال هاست که از ان ها خبری ندارم.
این ماجرا باعث شد تا خواهر کوچکم که سه سال از من بزرگتر بود یکی از موضوعات انشای هر سالش همین فداکاری باشد! خواهر بزرگم همه که از این موضوع یک داستان عجیبی ساخته بود، نشست ان را به خط خوش نوشت بعد هم کپی کرد و برای همه روزنامه ها و مجله ها فرستاد. می خواندی فکر می کردی ماجرای زندگی خودش است!
خلاصه که این مردان به توان ۲ و به توان میلیارد افتخار ما مردان هستند. خدا هم این مرد و هم اقا علی را سربلند نگه دارد و هم تکه ای از بزرگی ان ها را به ما مردان کوچک ارزانی دارد.