تابستان آمد و کوله بار سفر را بستم و راهی شدم.بدی اش این است که اینروزها در پاسپورتت هر ویزایی باشد ایرانی هستید! طوری براندازت می کنند، انگار می خواهید در همان لحظه اول منهدم شان کنید. این آمریکای جهانخوار هم ویزا بدهد دیگر می توانم بگویم در این سن کلی مرد! شده ام.بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!!! البته اینطوری اگر بخواهم حساب کنم خواهرم تقریبا پیرمردِ!!! به هر حال حلال کنید. بدی یا خوبی هرچه که دیدید از من، ببخشید. تازگی ها میهمانهای عزیز این خانه بیشتر بر سرم منت می گذارند و قدم رنجه می کنند. می دانم در مورد آقای پالیزدار است. می توانید در همان سایت انتخاب پیگیری کنید، اولین اخباری که به دستم می رسد همانجا کار می کنم، اگر حذفیاتی داشت اینجا برای تان می نویسم.البته حذفیات مهم.
کمی کار دل کنیم؟ این روزها، روزهایی است که یک سال به سال های عمرم اضافه شده. خوشحال نیستم برای اینکه نه به درد مردم این دنیا نرسیدم، نه کار موثری برای زمین و بخصوص ایران عزیزم انجام دادم. دی اکسید کربن تولید کردم و آلودگی. بیشتر از آنکه گوش بدهم حرف زدم و چقدر سر این و آن داد کشیدم. به راه راست هدایتم کن ویهدینا الی صراط المستقیم. دعایم بر سر نمازهای روزانه هنوز مستجاب نشده، گرچه جهان مملو از صلح و آرامش نشد، اما من هر روز بیشتر از روز قبل امیدوارم برای جهانی مملو از صلح و لبخند و عشق و مهربانی. خدا هم این روزها از دست ما دلش خون است وگرنه بند اول قرارداد این است که ادعونی واستجب لکم.
نتوانستم برای معرهایم مجوز بگیرم، گرچه اینور و آنور متن خام شان را منتشر کرده بودم اما متن اصلی شان را هرگز. بخاطر زادروزم متن اصلی یکی شان را می گذارم. شاید کلاً به سرم زد و مابقی را نیز گذاشتم.
نشسته ام
به انتظار پیغامی
زنگی یا میهمانی...
مرا در یاد دارند؟
کورسویی از امید
سرابی پر از آب زلال
نشانی از مهر تو
صورت پر اتش و گلگونم
اگر بخاطر مانده باشم!
امروز میزبان دوصد تحفه و پیغامم
نشسته ام!
مداد را می لغزانم
سیاه می کنم برگه ای سپید
گرچه بی معنا و مفهوم
اما مرا از این دقایق دور می دارند
به انتهای خویش فرو می روم...
که ناگه زمان می رسد از راه
یک به یک بسویم گام بر می دارند
سلام او...
دست پر مهر یاری دگر
لبخندی از عشق
چشمانی در اعماق آسمان
هدیه ای پر از آواز
و پیغامی، می رسد از آنسوی دیوار
که دلم را سخت می سوزاند
اما...!
و
اما یک نفر مانده
هیچ...
آه از سوز این انتظار
داغ دار می کند قلب را!
می دانی یا نه؟
وقتی نمانده
نمی خواهم بازنده باشی!
اما این بار
انگاررررررررررررر..........
نه!به ذهنم می رسد راهی
پیامت را خود به گوشم می رسانم
ولی این بار شادمانم
یادت باشد... های! غریبه
گرچه بازنده ام این بار
اما
تو بر گور خموشم رسیدی... دیر!
ر-سرو
13/03/84