در زیر بخشی از نامه ای را نقل می کنم که فعالین سیاسی دوران استبداد پهلوی نوشتند. بعد از این نامه شاه دستور داد تا همه نویسندگان نامه را بگیرند و چوب به آستین شان فرو کنند. یکی از نویسندگان نامه، همان کسی است که شاه یک ماه قبل از انقلاب به او التماس کرد تا نخست وزیری را بپذیرد، اما...! آن دیگری هم ماموران ساواک در آذر 56 دستش (مرحوم فروهر) را در تجمع حزبی قلم می کنند و آن یکی را چندی پس از نوشتن نامه می گیرند. بخاطر این خطای بزرگ! طرفداران شان هم با سنگ و چماق و باتوم تنبیه می شوند!
خودتان مخاطب نامه را عوض کنید، به حال و روز امروزمان کم شبیه نیست!
این نامه سرگشاده خرداد 1356 با امضای كريم سنجابي، شاهپور بختيار و داريوش فروهر برای شاه نوشته شده است.
[پيشگاه اعليحضرت همايوني شاهنشاه
فرايندگي تنگناها و نابسامانيهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي كشور چنان دورنماي خطرناكي را در برابر ديدگان هر ايراني قرار داده كه امضا كنندگان زير بنا به وظيفه ملي و ديني، در برابر خلق و خدا با توجه به اينكه در مقامات پارلماني و قضائي و دولتي كشور كسي را كه صاحب تشخيص و تصميم بود، و مسئوليت و مأموريتي غير از پيروي از «منويات ملوكانه» داشته باشد نميشناسيم، و در حاليكه تمام امور مملكت از طريق صدور فرمانها انجام ميشود، انتخاب نمايندگان ملت، انشاء قوانين، تاسيس حزب و حتي انقلاب در كف اقتدار شخص اعليحضرت قرار دارد كه همه اختيارات، افتخارات، سپاسها، و بنابراين مسئوليتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند، اين مشروحه را عليرغم خطرات سنگيني تقديم حضور ميداريم.
در زماني مبادرت به چنين اقدامي ميشود كه مملكت از هر طرف در لبه پرتگاه قرار گرفته، همه جريانها به بنبست كشيده، نيازمنديهاي عمومي به خصوص خواروبار و مسكن با قيمتهاي تصاعدي بينظيردچار نايابي گشته، كشاورزي و دامداري رو به نيستي گذارده، صنايع نوپاي ملي و نيروي انساني در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگاني كشور نابرابري صادرات و واردات وحشتآورگرديده، نفت اين ميراث گرانبهاي خدادادي به شدت تبذير(اسراف کاری) شده، برنامههاي عنوان شده، اصلاح و انقلاب ناكام مانده، و از همه بدتر گرفتن حقوق انساني، آزاديهاي فردي و اجتماعي و نقض اصول قانون اساسي همراه با خشونت پليس به حداكثر رسيده، و روح فساد و فحشا و تملق، فضيلت بشري و اخلاق ملي را به تباهي كشيده است.
حاصل تمام اين اوضاع، توأم با وعدهها و ادعاهاي پايانناپذير و گزافه گوئيها و تبليغات و تحميل جشنها، و تظاهرات نارضائي و نااميدي عمومي و ترك وطن، و خروج سرمايهها و عصيان نسل جوان شده، كه عاشقانه داوطلب زندان و شكنجه و مرگ ميگردند، و دست به كارهائي ميزنند كه دستگاه حاكمه آن را خرابكاري و خيانت، و خود آنها فداكاري و شرافت مينامند.
اين همه ناهنجاريها در وضع زندگي ملي را ناگزير بايد مربوط به طرز مديريت مملكت دانست، مديريتي كه بر خلاف نص صريح قانون اساسي و اعلاميه جهاني حقوق بشر، جنبه فردي و استبدادي در آرايش نظام شاهنشاهي پيدا كرده است.
در حاليكه نظام شاهنشاهي، خود برداشت كلي از نهاد اجتماعي حكومت در پهنه تاريخ ايران ميباشد كه انقلاب مشروطه داراي تعريف قانوني گرديده، و در همين قانون اساسي و متمم آن حدود حقوق سلطنت بدون كوچكترين ابهامي تعيين و «قدرت ناشي از ملت» و شخص پادشاه از مسئوليت مبري شناخته شده است.
در روزگار كنوني و موقعيت جغرافيائي و حساس كشور ما اداره امور چنان پيچيده گرديده كه توفيق در آن تنها با استمداد از همكاري صميمانه تمام نيروهاي مردم در محيطي آزاد، و قانون و احترام به شخصیت انسانها امكانپذير ميشود.
اين مشروحه سرگشاده به مقامي تقديم ميگردد كه چند سال پيش در دانشگاه هاروارد فرمودند: «نتيجه تجاوز به آزاديهاي فردي و عدم توجه به احتياجات روحي انسانها ايجاد سرخوردگي است، و افراد سرخورده راه منفي پيش ميگيرند تا ارتباط خود را با همه مقررات و سنن اجتماعي قطع كنند، و تنها وسيله رفع اين سرخوردگي احترام به شخصيت و آزادي افراد و اين حقيقت است كه انسانها برده دولت نيستند، بلكه دولت خدمتگزار افراد مملكت است.» و نيز به تازگي در مشهد مقدس اعلام فرموديد: «رفع عيب به وسيله هفت تير نميشود، بلكه به وسيله جهاد اجتماعي ميتوان عليه فساد مبارزه كرد.»
بنابراين تنها راه بازگشت و رشد ايمان و شخصيت فردي و همكاري ملي و خلاصي از تنگناها و دشواريهايي كه آينده ايران را تهديد ميكند، ترك حكومت استبدادي، تمكين مطلق به اصول مشروطه، احيای حقوق ملت، احترام واقعي به قانون اساسي و اعلاميه جهاني حقوق بشر، و انصراف از حزب واحد و اجتماعات، آزادي زندانيان و تبعيد شدگان سياسي، و استقرار حكومتي است متكي بر اكثريت نمايندگان منتخب که از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسي مسئول بداند.]
این غزل را همیشه برای دوستانم وقتی کاسه صبرشان لبریز می شد، زمزمه می کردم، حالا محتاجم کسی آن را برایم بخواند؛
از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست///کز آرزوی وسوسه فرما گذشتهایم
گشته است در میانه روی عمر ما تمام///ما از پل صراط همین جا گذشتهایم
عزم درست کار پر و بال میکند///با کشتی شکسته ز دریا گذشتهایم
از نقش پای ما سخنی چند چون قلم///مانده است یادگار به هر جا گذشتهایم
ما چون حباب منت رهبر نمیکشیم////صد بار چشم بسته ز دریا گذشتهایم
صائب ز راز سینهی بحریم با خبر///چون موج اگر چه تند ز دریا گذشتهایم




